چند سال پيش دوست داشتم منتقد فيلم شوم ، نه از آن رو كه كاركردي ذاتي براي نقد فيلم قائل شده باشم يا داوري ميان بهشت و دوزخ فيلم ها را مزيتي تلقي كنم ؛ بل براي گريز ناگزير به تحولات نشانه شناختي ، سينما را ابزاري شايسته مي دانستم .
حال كه در گوشه ي خانه نشسته ام و گرفتار عشق و نفرت از سينما نيز نشده ام ، بيشتر متوجه مي شوم كه اصلا نمي خواهم منتقد فيلم باشم و گرد مجلات سينمايي پرمدعا و بي ادعا بگردم . اما چرا ؟
چهار سال پيش سعيد عقيقي در نوشته اي كه مجله ي دنياي تصوير به چاپ رساند ، ما را متوجه عمق فاجعه كرد . پيش از ان تنها گمانه هاي ما بود از منتقدان پرمدعا كه عبارت « روشنفكر» را بر پس نام خانوادگي شان الصاق كرده و گويي از شكم مادر با عينك ته استكاني قدم رنجه فرموده بر اين برهوت حماقت هبوط كرده اند . اما با نوشته هاي عقيقي ، كامبيز كاهه ، مازيار اسلامي ، امير پوريا و تني ديگر ( كه اغلب از جريان اصلي نقد نيز پس از مدتي به حاشيه رانده شدند ) آن هاله ي جادويي باطل شد . وقتي نظرسنجي مجلات سينمايي از فيلمهاي عمري منتقدان محترم مذكور (!) را ديديم ، بيشتر فهميديم بيشتر فهميديم كانون هاي نقد هنري در ايران به چه كاري مشغول اند و ذائقه و پسندي به چه ميزان دارند . راستش را بخواهيد سنت نقد را در ايران به نادرست ترين شيوه ها بنا نهادند . در نظر كساني چون : پرويز دوايي ، طغرل افشار و پرويز نوري ، نقد وسيله اي بر مكتوب ساختنِ مرعوب گشتنِ آنها در پيشگاه سينما بود . آنان گذاشتند تا هيولاي سينما از رويشان رد شود و سپس به كالبدشكافي جنازه ي از هم گسيخته ي خود پرداختند . آن نسل بسيار فيلم ديد ، اما نفهميد براي چه فيلم مي بيند . آنان بيشتر شيفته ي تصوير شدند و اندك اندك شيفته ي خويش ، و نارسيس هاي كوچكي گشتند كه از اين سوي و آن سوي در محافل روشنفكري زمانه ي خويش پيش مي رفتند.( البته روشن است كه داوري درباره ي چنين اكثريتي ، كساني چون جمشيد اكرمي يا جهانبخش نورايي را دربر نمي گيرد )
اما منتقدان نسل ما حكايت پيچيده تري دارند . شبح دوايي با هيولاي پست مدرنيسم ، همزمان دربرشان گرفت تا تنها سويه ي نوستالژيكي از جريان هاي پست مدرن را ببينند . نقد فيلم در ايران ، حكم نوعي پس آرايي صحنه را دارد . چنانكه بسياري فيلم ساختند و بر تصاويري كه به دام افكندند نيانديشيدند ، بسياري نيز صفحه ها سياه كردند و ندانستند كه مشق شب را كيارستمي سالها پيش نوشته است !
اين نوشته ي خشمگين ، چندان هم پايان تلخي ندارد . در همه جاي دنيا ، بسياري درباره ي فيلمها مي نويسند بي آنكه منتقد سينمايي قلمداد شوند . ميان نويسنده ي مجله عامه پسند هاليوود ريپورتر با منتقدي چون جاناتان رزنبام يا دنيس ليم ( منتقد نيويوركر ) تفاوت هاي بسياري است و البته كساني چون راجر ابرت نيز در مرز ميان اين دو حركت مي كنند . تاسف بزرگ در ايران آن است كه عده اي مشخص و ميراث خواران دوايي بزرگ ، هر سه سطح سينمايي نويسي در ايران را قبضه كرده اند و نثر اخته ، شبه وبلاگي و نارسي سيستي خود را در معدود مجاري تخصصي نيز وارد كرده اند . از اين دوستان مي خواهم بروند در جاهايي فيلم نقد كنند كه مناسب حال زبان اخته ي آنان است . بگذاريد ديگران فيلمها را نسيه كنند! از ما كه گذشت.