در میان فیلمهای مهرجویی ، سنتوری و دایره ی مینا ، همسانی های بسیاری می یابند . فیلم هایی درباره ی فساد دامنگیر سیاسی ، فقر و حاشیه نشینی ، و دنیای روبه زوالِ سرزمینی که مهرجویی « خشن » و « بی رحم » اش می خواند . جالب است که هر دوی این فیلم ها نیز به سرنوشتی مشابه گرفتار آمدند . دایره ی مینا در سالهای پیش از انقلاب 1979 به محاق توقیف افتاد و تا چندماه مانده به انقلاب امکان نمایش نیافت ، و سنتوری نیز به قهر مسئولان وزارت ارشاد گرفتار آمد . حکایت غریبی است که نه در آن سالها و نه در روزگار معاصر ، کسی به صدای نجواگونه ی حاشیه نشینان گوش فرا نمی دهد ، حاشیه هایی که به مرور آنچنان پررنگ شدند که سرانجام برمتن غلبه کردند . اینک ماییم و سنتوری ؛ فیلمی که از امروز حضور خود را در حافظه ی تاریخی ما آغاز می کند و اطمینان دارم که در طول سالها به فیلمی « کالت » بدل خواهد شد . این روزها می توانیم صدای دردآلود مهرجویی را بشنویم که از اکران سنتوری در پیاده روهای پایتخت به ستوه آمده است ، او کاملا محق است ، اما از سویی نیز صدای سنتور علی بلورچی در خانه های میلیون ها ایرانی طنین انداز می شود و در زندگی شان جریان می یابد . معتقدم که پس از چند دهه ، موسیقی و ترانه بار دیگر جایگاه اعتراضی خود را با سنتوری در سینمای ما گشوده است . چنانکه در سالهای پیش از انقلاب ، موسیقی پاپ با زیبایی شناختی کردن تنهایی انسان ها ، به بازخوانی انتقادی روزگار خود پرداخت ، سنتوری نیز در همان مسیر گام برمی دارد و با تنهایی انسانها و فردیت آنها همراه و همنوا می شود . 
راستش پس از تماشای سنتوری ، به یاد فیلم «روی خط را برو» ساخته ی جیمز منگولد افتادم ، زندگی جانی کش ، خواننده ی افسانه ای معاصر ، که پس زمینه ی خانوادگی ، رابطه ی عاطفی اش با جون کارتر و اعتیاد و سیر نزولی کاری اش ، سرانجام به بازیابی او می انجامد و این همان بهای سنگینی است که او برای تثبیت فردیت اش پرداخت می کند . علی سنتوری ، می تواند یک جانی کش وطنی باشد و تاثیری چون او بر مناسبات اجتماعی و سیاسی پیرامونش داشته باشد . به انتظار او می نشینیم