تبليغاتX
آوانگارد

سال پیش که کار وبلاگ را اغاز کردم ، گمانم بر این بود که در روزگار بی تریبونی ، که کمتر نشریه ای جرات و توان بازتاب اندیشه ای انتقادی را دارد ، بتوان در دنیای مجازی نفسی به آسانی کشید . اما بعدها آنچه گریبانم را گرفت و کار نوشتن در وبلاگ را به تعطیلی کشاند ، نه یاس و نومیدی از پیش رفتن در راهی که هزار بار دیگر نیز در بزنگاهش همان را انتخاب می کنم ، بل طرح سوالی بنیادین در ذهنم بود که براستی نسبت ما با روزگارمان چیست ؟ و اینکه کار روشنفکری در این سامان بی سامان ، چگونه مختصه های بومی شده اش را روزی به نمایش خواهد گذارد ؟ راستش را بخواهید ما نمی توانیم به تکرار تاریخ دلخوش کنیم ، به تکرار می ۶۸ یا میدان تیان آن من . هر جنبش انتقادی باید سنت فکری و تاریخ سرزمینش را بشناسد ، آنگونه که مارکس هگل را و دورکیم مونتسکیو را شناخت ؛ اما مشکل بزرگ ما این است که برای برآوری اندیشه ی انتقادی ، قادر به شناخت تاریخ و سنت های فکری گذشته نیستیم ، چرا که تاریخ و سنتی فکری نداشته ایم . ما جز گاهشمار جنایت ها و لشگرکشی ها و جز عرفان زدگی ها و پندارهای اخلاقی ، بنای انتقادی مان را بر کدامین خرابه می توانیم برپا سازیم ؟ ما در سرزمینی زندگی می کنیم که به تعبیر هوسرل از فراتاریخ ( جهان ماقبل نظری تجربه ) تهی است و آنچه تاریخ را برمی سازد ، همین انتزاع فراتاریخی است .

به کار خودم باز میگردم و همین نسبت را درباره ی آن طرح میکنم  ، که نقد هنری بسان تجربه ای ملموس در جامعه ای که از آگاهی انتزاعی تهی است ، امکان برآوری دارد ؟ این سوالی است دهشتناک که نمونه های زنده ای چون کامبیز کاهه ، سعید مستغاثی ، نوشابه امیری یا امیر عزتی ، مثالهای خوبی در نفی این خوش باوری اند . پس باید عمل روشنفکری در ایران را از انتزاع فراتاریخی اش آغازید و نبایستی با بدیهی انگاشتن  آن ، مستقیما به رویکردی تجربه گرا در پیشگاه ایدئولوژی گرائید .

از این رو حال که پس از کشاکشی فراوان با خود ، می خواهم دوباره چراغ این وبلاگ را برآویزم ، می خواهم این روشنی را از منظری که در این مقدمه شرح داده ام پی بگیرم . از همه ی دوستان عزیز میخواهم که مرا در تنهایی هایم تنها نگذارند ! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 11:28  توسط هادي  |