تبليغاتX
آوانگارد

چند سال پيش دوست داشتم منتقد فيلم شوم ، نه از آن رو كه كاركردي ذاتي براي نقد فيلم قائل شده باشم يا داوري ميان بهشت و دوزخ فيلم ها را مزيتي تلقي كنم ؛ بل براي گريز ناگزير به تحولات نشانه شناختي ، سينما را ابزاري شايسته مي دانستم .

حال كه در گوشه ي خانه نشسته ام و گرفتار عشق و نفرت از سينما نيز نشده ام ، بيشتر متوجه مي شوم كه اصلا نمي خواهم  منتقد فيلم باشم و گرد مجلات سينمايي پرمدعا و بي ادعا بگردم . اما چرا ؟

چهار سال پيش سعيد عقيقي در نوشته اي كه مجله ي دنياي تصوير به چاپ رساند ، ما را متوجه عمق فاجعه كرد . پيش از ان تنها گمانه هاي ما بود از منتقدان پرمدعا كه عبارت « روشنفكر» را بر پس نام خانوادگي شان الصاق كرده و گويي از شكم مادر با عينك ته استكاني قدم رنجه فرموده بر اين برهوت حماقت هبوط كرده اند . اما با نوشته هاي عقيقي ، كامبيز كاهه ، مازيار اسلامي ، امير پوريا و تني ديگر ( كه اغلب از جريان اصلي نقد نيز پس از مدتي به حاشيه رانده شدند ) آن هاله ي جادويي باطل شد . وقتي نظرسنجي مجلات سينمايي از فيلمهاي عمري منتقدان محترم مذكور (!) را ديديم ، بيشتر فهميديم بيشتر فهميديم كانون هاي نقد هنري در ايران به چه كاري مشغول اند و ذائقه و پسندي به چه ميزان دارند . راستش را بخواهيد سنت نقد را در ايران به نادرست ترين شيوه ها بنا نهادند . در نظر كساني چون : پرويز دوايي ، طغرل افشار و پرويز نوري ، نقد وسيله اي بر مكتوب ساختنِ مرعوب گشتنِ آنها در پيشگاه سينما بود . آنان گذاشتند تا هيولاي سينما از رويشان رد شود و سپس به كالبدشكافي جنازه ي از هم گسيخته ي خود پرداختند . آن نسل بسيار فيلم ديد ، اما نفهميد براي چه فيلم مي بيند . آنان بيشتر شيفته ي تصوير شدند و اندك اندك شيفته ي خويش ، و نارسيس هاي كوچكي گشتند كه از اين سوي و آن سوي در محافل روشنفكري زمانه ي خويش پيش مي رفتند.( البته روشن است كه داوري درباره ي چنين اكثريتي ، كساني چون جمشيد اكرمي يا جهانبخش نورايي را دربر نمي گيرد )

اما منتقدان نسل ما حكايت پيچيده تري دارند . شبح دوايي با هيولاي پست مدرنيسم ، همزمان دربرشان گرفت تا تنها سويه ي نوستالژيكي از جريان هاي پست مدرن را ببينند . نقد فيلم در ايران ، حكم نوعي پس آرايي صحنه را دارد . چنانكه بسياري فيلم ساختند و بر تصاويري كه به دام افكندند نيانديشيدند ، بسياري نيز صفحه ها سياه كردند و ندانستند كه مشق شب را كيارستمي سالها پيش نوشته است ! 

اين نوشته ي خشمگين ، چندان هم پايان تلخي ندارد . در همه جاي دنيا ، بسياري درباره ي فيلمها مي نويسند بي آنكه منتقد سينمايي قلمداد شوند . ميان نويسنده ي مجله عامه پسند هاليوود ريپورتر با منتقدي چون جاناتان رزنبام يا دنيس ليم ( منتقد نيويوركر ) تفاوت هاي بسياري است و البته كساني چون راجر ابرت نيز در مرز ميان اين دو حركت مي كنند . تاسف بزرگ در ايران آن است كه عده اي مشخص و ميراث خواران دوايي بزرگ ، هر سه سطح سينمايي نويسي در ايران را قبضه كرده اند و نثر اخته ، شبه وبلاگي و نارسي سيستي خود را در معدود مجاري تخصصي نيز وارد كرده اند . از اين دوستان مي خواهم بروند در جاهايي فيلم نقد كنند كه مناسب حال زبان اخته ي آنان است . بگذاريد ديگران فيلمها را نسيه كنند! از ما كه گذشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 16:40  توسط هادي  | 

سال پیش که کار وبلاگ را اغاز کردم ، گمانم بر این بود که در روزگار بی تریبونی ، که کمتر نشریه ای جرات و توان بازتاب اندیشه ای انتقادی را دارد ، بتوان در دنیای مجازی نفسی به آسانی کشید . اما بعدها آنچه گریبانم را گرفت و کار نوشتن در وبلاگ را به تعطیلی کشاند ، نه یاس و نومیدی از پیش رفتن در راهی که هزار بار دیگر نیز در بزنگاهش همان را انتخاب می کنم ، بل طرح سوالی بنیادین در ذهنم بود که براستی نسبت ما با روزگارمان چیست ؟ و اینکه کار روشنفکری در این سامان بی سامان ، چگونه مختصه های بومی شده اش را روزی به نمایش خواهد گذارد ؟ راستش را بخواهید ما نمی توانیم به تکرار تاریخ دلخوش کنیم ، به تکرار می ۶۸ یا میدان تیان آن من . هر جنبش انتقادی باید سنت فکری و تاریخ سرزمینش را بشناسد ، آنگونه که مارکس هگل را و دورکیم مونتسکیو را شناخت ؛ اما مشکل بزرگ ما این است که برای برآوری اندیشه ی انتقادی ، قادر به شناخت تاریخ و سنت های فکری گذشته نیستیم ، چرا که تاریخ و سنتی فکری نداشته ایم . ما جز گاهشمار جنایت ها و لشگرکشی ها و جز عرفان زدگی ها و پندارهای اخلاقی ، بنای انتقادی مان را بر کدامین خرابه می توانیم برپا سازیم ؟ ما در سرزمینی زندگی می کنیم که به تعبیر هوسرل از فراتاریخ ( جهان ماقبل نظری تجربه ) تهی است و آنچه تاریخ را برمی سازد ، همین انتزاع فراتاریخی است .

به کار خودم باز میگردم و همین نسبت را درباره ی آن طرح میکنم  ، که نقد هنری بسان تجربه ای ملموس در جامعه ای که از آگاهی انتزاعی تهی است ، امکان برآوری دارد ؟ این سوالی است دهشتناک که نمونه های زنده ای چون کامبیز کاهه ، سعید مستغاثی ، نوشابه امیری یا امیر عزتی ، مثالهای خوبی در نفی این خوش باوری اند . پس باید عمل روشنفکری در ایران را از انتزاع فراتاریخی اش آغازید و نبایستی با بدیهی انگاشتن  آن ، مستقیما به رویکردی تجربه گرا در پیشگاه ایدئولوژی گرائید .

از این رو حال که پس از کشاکشی فراوان با خود ، می خواهم دوباره چراغ این وبلاگ را برآویزم ، می خواهم این روشنی را از منظری که در این مقدمه شرح داده ام پی بگیرم . از همه ی دوستان عزیز میخواهم که مرا در تنهایی هایم تنها نگذارند ! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 11:28  توسط هادي  | 

اخیرا دو فیلم مستند از ساخته های ایرانیان در غربت را به فاصله ی اندکی از یکدیگر دیدم . اولی که به گونه ای مرتبط با کتابی است که می نویسم ، « گوگوش دختر ایران » ، مستندی بود از فرهاد زمانی دانش آموخته ی سینما از دانشگاه کلمبیا که به زندگی ، کارهای هنری و تاثیرات پیدا و پنهان سیاسی گوگوش در قبل و بعد از انقلاب می پرداخت . پیشتر شنیده بودم که در این مستند ، بسیاری از صاحب نظران هنری و سیاسی مقیم ایالات متحده همچون : فریدون هویدا ، پرویز صیاد ، اسفندیار منفردزاده ، شهیار قنبری ، زویا زاکاریان ، تورج نگهبان و ... سخن گفته اند . ناگفته ها از زندگی و تاثیر گوگوش نیز ، میل به دیدن فیلم را دوچندان می کرد ؛ اما آنچه دیدم شبه مستندی بود ملال آور ، که فیلمساز با ادا و اطوارهای مثلا آوانگارد ( همچون ارجاعات بیمورد به تصاویر محمد رضا پهلوی یا تصاویر آغازین سالهای انقلاب 1979 ) ، می خواسته به درکی جامع از تحولات سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی برسد و لابد همه ی یافته هایش را نیز در فیلمی دو و نیم ساعته به نمایش بگذارد !

مجله ی سینماجهان ، که توقیف شد ؛ مصاحبه با فرهاد زمانی

البته جذابیت ناگزیر بعضی مباحث مطرح شده در این فیلم یا تاکید هوشمندانه ی زمانی بر اشتراکات سیندرلایی گوگوش و فرح دیبا   ( صحنه ای از کورتاژ در فیلم نازنین ، کات می شود به صحنه ی تولد اولین فرزند فرح ) را می ستایم ، اما بهتر بود نا زمانی گفتگوهای فیلمش را با تمرکز موضوعی بیشتری همراه می داشت تا هریک از گفتگو شوندگان به میل خود  مشغول سخنوری نشوند . در نهایت آنچه مستند 157 دقیقه ای « گوگوش دختر ایران » می خواسته بگوید را ، فریدون هویدا در آخرین لحظات فیلم بر زبان می آورد و اهمیت گوگوش را در زمانه ی فعلی از آنجا می داند که او یاد آور فضایی دیگر و خواسته هایی است که پس از انقلاب ، حذف شده اند و گوگوش ناخواسته به سمبل همه ی انها مبدل می شود .

دومین مستند را خانم « ناهید پرسن » ایرانی مقیم سوئد ، چند سال پیش ساخته است به نام   « فاحش.گی در پس حجاب » ، که به زندگی دو زن این چنینی در شیراز ( مینا و فریبا ) می پردازد . باور کنید برای من هم پیش از دیدن کامل این مستند ، معمایی بود که چگونه می توان درباره ی چنین تابویی که حتی در غرب نیز پرداختن بدان مستلزم هزینه

های فراوان است ، فیلم ساخت . اما آنچه پس از تماشای فیلم برجای می ماند ، شگفتی و سنگینی توامانی است که وجودت را دربر می گیرد و تا روزها رهایت نمی کند . باور کنید هنوز هم نتوانسته ام از زیر بارنگاه های آن زنها ، هنگامی که در پس ادبیات نرینه محکوم می شوند یا آنگاه که لالایی پدری که دیگر نیست را برای کودک شیرخواره شان زمزمه می کنند ، بیرون بیایم . تماشای این فیلم کافی است تا بفهمیم در چه فضایی بسر می بریم ، که آیا باید مبنای قضاوت خود را درباره نابسامانی های کنونی ، « فقر و فح.شای » ده نمکی قرار دهیم یا فیلم خانم ناهید پرسن ؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:10  توسط هادي  | 

روی اندرسن را اولین بار با نوشته ای از هوشنگ گلمکانی و نوشته اش بر واپسین ساخته ی او ( شما ، زنده ها ) شناختم . این فیلم را هنوز ندیده ام ، اما تماشای  « آوازهایی از طبقه ی دوم » در یکی از نخستین روزهای سال جدید ، یکی از بهترین تجربه های بصری ام در چند ماه گذشته بود. این فیلم را اندرسن در آغاز هزاره ی جدید ساخته و از این رو ، نشانه های گزنده ی بسیاری از وضعیت اجتماعی معاصر را در فیلم گنجانده است . فیلم مملو از چهره های مسخ شده و دفرمه ای است که بازتاب آینه گون جامعه ای مسخ شده اند . اندرسن جامعه ای را تصویر می کند بی هیچ نقاب قدسی ، که مسیح نیز تنها به

 آوازهایی از طبقه ی دوم

عروسکی معلق در هوا می ماند که چنان کالایی به فروش می رسد .فیلم با برداشتی یکسره اومانیستی ، آخرالزمانی را که در سینمای برگمان به مثابه رنجی ذهنی است ، بی واسطه به نمایش می گذارد و این آخرالزمان ، همان روزمرگی بی پایانی است که انسانها بدان گرفتار شده اند و در ترافیکی هولناک تقلا می کنند . تماشای فیلم را به همه ی آنان که از سینمای مهوع رایج به ستوه آمده اند ، و نیز به همه ی آنان که در پس این جامعه ، هماغوش رنجهای بی پایان شده اند ، توصیه میکنم.

نوشته ی گلمکانی را اینجا بخوانید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:17  توسط هادي  | 

آلن روب گریه ، نویستده ، فیلمنامه نویس و کارگردان بزرگ فرانسوی درگذشت . روب گریه را بیشتر با داستان « پاک کن ها » می شناسند ، اما برای اهالی سینما ، او یادآور یکی از بزرگترین دستاوردهای تاریخ سینماست ؛ نوشتن یکی از دشوارترین و پیچیده ترین فیلمنامه های تاریخ سینما برای « سال گذشته در مارین باد » ساخته ی آلن رنه . بد ندیدم نوشته ای را که مدتها قبل درباره ی این فیلم نوشته ام ، به مناسبت مرگ روب گریه در اینجا قرار دهم ، که گرچه مستقیما به روب گریه نمی پردازد ، اما ستایشی ازمیراث جاودانی اوست.

سال گذشته در مارین باد


نجواهای باغ سنگی

 

« راهرویی از پی راهروی دیگر ، دالان هایی که بر هم زبان باز کرده اند ، و تالار هایی که به بی نهایت میگروند... و آنچه طنین می افکند ، سکوتی سنگین بود؛ خلاء یی از پرسش ها » صدایی که این جملات را بر تصاویر گنگ و خواب زده آینه ها ، شمعدان ها ، تصاویر و سردر های قدیمی زمزمه می کند ، خود نیز گویی در حال فرار است . آنچه که شنیده می شود مبدا و مقصدی ندارد ؛ صدای اساطیری که نماد کثرت است ، جای خود را به کانون واگرایی از نجواها داده است . نجواهایی که به تدریج ، بر طرح دوار آن بنا و سقف مخروطی شکل اش می نشیند و بر بلندای آن اوج می گیرد. راوی نیز دوباره تکرار می کند : « ... و در این جاست که صداها از گوش هایمان فرار می کنند ! » اما هر اندازه که نجواها متفرق می شوند ، تصویر جمع تر می شود و با عمق شک براندازی ، بر روی جمعیت متراکمی که در تالاری نشسته اند ، تمرکز می یابد. دوربین به آرامی از مقابل جمعیت می گذرد . جمعیت به نقطه ای خیره اند ، خیرگی به تصویری که نمی بینیم و تنها به صدایش اکتفا می کنیم . این گسست آشکار میان صدا و تصویر که هم در روایت صرفا آوایی فیلم و هم از طریق تصاویر پی گرفته می شود ، نه یک تناقض ساده ، که نشانه تردیدهایی است که دنیای روایت به رویمان می گشاید . فریتز لانگ این تردیدها را در تقابل میان نور و تاریکی ، صدا و تصویر و بیگناهی و شر جای می دهد . حال اگر از دو عامل دیگر بگذریم ؛ تقابل صدا و تصویر ، نشانه ای از تردید ها شمرده می شود . از پس هر تردیدی نیز ، انتظاری است . انتظاری که سکون و جبر زمانی را در چنین جمعی معنا می بخشد . ( صحنه ای است در فیلم که دو مرد در حال شطرنج بازی کردن اند ، یعنی آنقدر انتظار می کشند تا بر تردید هایشان غلبه کنند ! ) با این وجود از خط کشی های اکسپرسیونیستی لانگ که به هر پدیده ای کیفیتی متناقض از معنا می بخشد ، در اینجا خبری نیست . تقابل صدا و تصویر ، به رویارویی خیر و شر ( آنگونه که در آثار لانگ و  مورناو ؛ همچون فاوست ، نیبلونگ ها و مترو پلیس دیده می شود ) نمی انجامد ، بلکه تقابل ، جای خود را به انعکاس تصویر بر صدا می دهد . همچون برخوردن سنگی بر سطح آرام آب ، که موج ها ( صداها ) را از راستایش می پراکند . در چنین فضایی است که انتظار شخصیت های اصلی مان را می کشیم . اما مگر می شود ؟! ... وقتی که صدا از تصویر می گریزد ، عجیب نخواهد بود که حاشیه ها نیز از متن بگریزند . از این رو باید این شخصیت ها را در حاشیه تصاویر جستجو کرد . اتفاقا همین گونه هم می شود ، در میان حرکت  متناوب مردان و زنان که به اتفاق از این سوی به آن سو در حرکت اند ، زنی با لبخند کنایی و همان خیرگی بی نهایتش ، بر چارچوب در تکیه زده و ایستا و آرام ، می خواهد تا حضورش را نادیده بگیریم ! این تاکید ظریف بر نادیده گرفتن محور روایی فیلم ، می تواند ما را به اصلی ترین پرسش ها در این باره نزدیک کند ، اینکه چرا روایتی می خواهد دربستری فراموش شده شکل پذیرد و زمان و مکانش ، بازتاب از دست رفتن لحظه ای مبهم از گذشته باشد ؟ ویا در میان آن آدمها چه چیزی است که به سکوت فرا می خواندشان ؟! از همان نگاه اول هم می شود فهمید که دنیایی را می نگریم میان رویا و واقعیت ؛ از این رو بدیهی است که برای آوردن حاشیه در متن ، باید به سطح دیگری از رویا برویم ، آنچه که می خواهم از آن در ادبیات مدرن به « رئالیسم لرزان » یاد کنم . رئالیسم لرزان که می شود آن را زیر مجموعه ای از رئالیسم جادویی نامید ، نوعی فلاش بک است ؛ نه در زمان ، که تلنگری است برمکان . در فیلم لحظه مهمی است ، جایی که در ابتدای آن ، لیوان از دست آن زن محوری ( که بنا بر بی نام ونشان بودن ، مجبوریم او را به همان لفظ یک زن بنامیم ؛ با بازی دلفین سیریگ ) می افتد و می شکند ، ما از مسیر رئالیسم لرزان اثر و به تلنگری ، به سطح درونی تری از رویا پرتاب می شویم . از همین لحظه است که انبوه جمعیت را در حاشیه باقی می گذاریم و همراه مرد و زنی که هنوز چیزی ازشان نمی دانیم ، در آن راهروهای بی انتها همراه می شویم .همراهی این دو نیز جدای از کیفیت متناقضی که پیشتر گفتیم نیست . مرد / عاشق ( جورجو آلبرتاتسی) خواهان ثبات است ، اما زن / معشوق ، بی قرار و منتظر و در تردید . مرد از خاطرات گذشته می گوید ، از آشنایی ها و عشق شان  ؛ و زن آشنا زدایانه و تکان دهنده ، از یادآوری گذشته نیز بیزار است : « من مدت زیادی رو نمی تونم در جایی بمونم .» چنین توصیفی بیش از همه ، سرگیجه هیچکاک را در یاد می آورد . اینکه به زن آشنایی برخورید و این آشنایی را در میانه استیصالی که از جدایی اش داشته اید ، با او در میان گذارید و او نیز همه چیز را انکار کند . در چنین زنانی ، کیفیت های مبهم بسیاری به چشم می خورد که شاید مهم ترینشان ، ترس از تردید های گذشته باشد . اشاره به ترس زن ( از چه چیزی ؟! ) را بارها از زبان مرد می شنویم . مرد با پیش فرض های محرکش درباره زن ، اورا چنان به نحو ویرانگری می آزماید که یا به کلی فرو ریزد و یا تردید ها را کنار بگذارد .البته می دانیم که سرگیجه نیز ، مبدایی به شدت فرانسوی دارد و حتی شباهت هایش با « نادیا » ، داستان سوررئالیستی آندره برتون نیز ، مطلقا امری بدیهی و اتفاقی نیست . اما به رغم شباهت ها میان سرگیجه و سال گذشته در مارین باد ؛ ساخته آلن رنه ، متاثر از نوشته آلن روب گریه ، بشدت ذهنی و سوبژکتیو است . فضاهای روب گریه صرفا سوررئالیستی و یا برآمده از خواب و کابوسی که بشود به سیاق هیچکاک برایش تعابیری گزارد ، نیست . رمان مدرن روب گریه ، از میان خواب ها و کابوس ها نمی آید ، بلکه بیشتر تصویرگر لحظه هاست ؛ و چه کسی می تواند بگوید لحظه ها خواب اند یا بیدار ! از این رو سال گذشته در مارین باد ، نیازی به اعمال تعلیق ندارد . چرا که لحظه ، خود واجد تعلیق درونی است . در فیلم نیز تعبیری است که بنظر تعریف زیبایی بر این لحظه هاست ، آنجا که از نجواها به « صدای پایی در فضا » یاد می کند ، لحظه ها نیز همچون نجواها ، ذره ذره در فضا جمع می شوند ، و وقتی به چنین تجسم ذهنی از تردیدها می رسیم ، دیگر چه نیازی است تا به هزار شیوه ، وانمود به این کار کنیم ؟ البته با سرگیجه هیچکاک مشکلی ندارم ، اما فکر می کنم اگر بخواهیم از طریق تصویر به حقیقتی دست یابیم ، باید آنرا در دنیایی ذهنی ( و نه صرفا فضایی ، چون سرگیجه ) پی بگیریم . چرا که ذهن می تواند صور فضایی را به دست دهد ، اما از هر فضایی نمی شود ویژگی های ذهنی بیرون داد . بنابر این طبیعی است که کارکرد آینه های اتاق زن را در سال گذشته در مارین باد ( که اغلب چون منشوری تصویر او را در لایه های مختلف اش باز می پاشند ) ، بمراتب بیشتر از کارکردهای هندسی سرگیجه دوست بدارم . بله ! البته کشف و شهود حاصل استقرا و هندسه است ، اما به شرط آنکه خارج کردن تردیدهای زنی را از خلاء ، کشف و شهودی در مضامین رویاگون تلقی کنیم . مسلما در ادبیات مدرن  که لحظه ها چون جرقه ای ، تصویری از یک مفهوم را دربر دارند ، نیازی به کشف و شهود نیست . چرا که می شود از کنار پدیده ها ، بی تاویل کردنشان گذشت و با همین بی اعتنایی ، به آنها اهمیت بخشید . ( شخصیت های اصلی فیلم را هم به همین شیوه شناختیم . ) نمونه عالی چنین کارکردی ، باغ بزرگ مشرف بر آن بنایی است که در ابتدای نوشته آوردیم . باغی به شدت فانتزی ، باچهره ای سنگی ، طرح های هندسی و پرداخت متقاطع که وقتی از نمایی مشرف به آن دیده می شود ، بیشتر شکل پازلی را دارد که به مرور در بستر اتفاقات داستان ، بخشی از رمز و رازهایش را نشانمان می دهد . یکی از این رمز و رازها ، درختچه هایی است که این سو و آن سوی باغ کاشته وبه اشکالی هندسی پرداخته اند . روب گریه از این باغ و درختانش ، به « تابوت هایی یخ زده که روبه روی هم نهاده شده اند » تعبیر می کند . فضایی تخت و زمینی که بشود فارغ از پستی و بلندی ، به آسمان متصل اش کرد . ( تاکید فیلم را در قاب بندی هایش فراموش نکنیم ، که سعی دارد آسمان را با ابعاد غول آسایی تصویر کند و بدان سان ، حس بی نهایت را در فضای آن گسترده تر کند . ) با این حال ، هنوز یکی از اضلاع مثلث ما باقی است ، چرا که بی حضور او مجبوریم همه حرف های آندره بازن را درباره « دوربین قلم » و ارتباط معنایی پیوسته سینما و ادبیات بپذیریم . در حالیکه با پذیرش چنین تعریفی ، حتی ویژگی های ذهنی اثر نیز از کف می رود . ضلع سوم ، بی شک متعلق  به هانری برگسن ، فیلسوف فرانسوی است .آلن رنه از شیفتگان نگاه برگسنی در مقدم دانستن کیفیت بر کمیت و سیال دانستن کیفیت ذهنی بوده ، اما هرگز به راههای برگسنی در تنقیح حقیقت مطلق نمی رود . فضای مارین باد آمیخته با نسبیت است ، نسبیتی که از مسیر تحول یافته حقایق حاصل می شود و زندگی را ، حاصل جمع ضد روایت ها می داند . در همین مارین باد نیز ( که تلفیقی از نگاه برگسن و روب گریه را در خود دارد ) ، با چند روایت یکسر متنافر از یک واقعه مواجهیم . پرسش این است که کدامیک را بپذیریم ؟ آلن رنه می گوید : هیچ یک را ؛ چرا که با پذیرش هر کدام ، معیار های بقیه نبز فرو می ریزد . اما مایلم اشاره ای نیز به پرسشی که پیشتر از کنارش گذشتیم ، داشته باشم ؛ اینکه ترس زن از چیست ، یا آنکه اصلا چنین ترسی وجود دارد ؟! مهم ترین نکته در پاسخ ما ، اشاره به اشتراکات زن در این جا ، و شخصیت زن ( مادلین / جودی ) در سرگیجه است . هر دوی این زن ها برای مرد ، ماهیتی اثیری و ناشناخته دارند و به موازات آن ، در ترس از شناخته شدن هستند . چرا که اگر ماهیت اثیری زن شناخته شود ، دیگر رازی برای او باقی نمی ماند. شاید بهمین خاطر باشد که زن از همسر / نگهبان خود ( ساشا پیتوف ) که کلید سربسته ای از رازهای اوست می گریزد . ( که درست تر است بگوییم از هر چشم ناظری که می خواهد انتظارهایش را فرو بنشاند و به سکون درآورد ، می گریزد.) 

حال که به سطر های پایانی نزدیک می شویم ، بد نیست به نکته ای اعتراف کنم . اینکه اگر نوشته ، پر از ابهام و استعاره درآمده است ، بیشتر بازتابی است از فضای اثر ؛ فضایی که به مخاطبش اجازه می دهد تا باورهایش را برپایه ای از خودانگیختگی های فکری بنا کند و آزادانه تر از روال معمول بیاندیشد . سال گذشته در مارین باد ، در مقایسه با سرگیجه و اغلب آثار سوررئال ، به نقد درنیامدنی تر است ، چرا که زایایی و میرایی تصاویر در لحظه ها رخ می دهد و اجازه نمی دهد از آن ، ساختاری کلی در دست داشته باشیم . اگر سرگیجه کابوس ها و تردید هایش را از جایی آغاز و در جایی رها می کند ، سال گذشته در مارین باد ، تنها به برشی معلق و رها در فضا می ماند . اینجا دیگر ، سرشت اثر به تردید آغشته است . ذات اثر پایه گذار خرد ذهنی است و نیازمند استفاده از ابزارهایی دیگر در تعلیق آفرینی نیست . فضای ذهنی مارین باد ، نشانگر دنیای مدرن است ؛ دنیایی ، روبه سوی آینده ای که لحظه ها برایش تصمیم می گیرند .چیزی درست مانند ساخته های وونگ کار وای تایوانی . راستی آقای کار وای در ساخت شاهکارش ، 2046 ، چند بار این فیلم آلن رنه را از ابتدا تا انتهایش دیده است ؟!                                                                                                                        

                                                                                                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 21:37  توسط هادي  | 

در میان فیلمهای مهرجویی ، سنتوری و دایره ی مینا ، همسانی های بسیاری می یابند .  فیلم هایی درباره ی فساد دامنگیر سیاسی ، فقر و حاشیه نشینی ، و دنیای روبه زوالِ سرزمینی که مهرجویی « خشن » و « بی رحم » اش می خواند .  جالب است که هر دوی این فیلم ها نیز به سرنوشتی مشابه گرفتار آمدند . دایره ی مینا در سالهای پیش از انقلاب 1979 به محاق توقیف افتاد و تا  چندماه مانده به انقلاب امکان نمایش نیافت ، و سنتوری نیز به قهر مسئولان وزارت ارشاد گرفتار آمد . حکایت غریبی است که نه در آن سالها و نه در روزگار معاصر ، کسی به صدای نجواگونه ی حاشیه نشینان گوش فرا نمی دهد ، حاشیه هایی که به مرور آنچنان پررنگ شدند که سرانجام برمتن غلبه کردند . اینک ماییم و سنتوری ؛ فیلمی که از امروز حضور خود را در حافظه ی تاریخی ما آغاز می کند و اطمینان دارم که در طول سالها به فیلمی « کالت » بدل خواهد شد . این روزها می توانیم صدای دردآلود مهرجویی را بشنویم که از اکران سنتوری در پیاده روهای پایتخت به ستوه آمده است ، او کاملا محق است ، اما از سویی نیز صدای سنتور علی بلورچی در خانه های میلیون ها ایرانی طنین انداز می شود و  در زندگی شان جریان می یابد .  معتقدم که پس از چند دهه ، موسیقی و ترانه بار دیگر جایگاه اعتراضی خود را با سنتوری در سینمای ما گشوده است . چنانکه در سالهای پیش از انقلاب ، موسیقی پاپ با زیبایی شناختی کردن تنهایی انسان ها ، به بازخوانی انتقادی روزگار خود پرداخت ، سنتوری نیز در همان مسیر گام برمی دارد و با تنهایی انسانها و فردیت آنها همراه و همنوا می شود . تبلیغات شهری برای فیلمی که هرگز در سینماها اکران نشد

 

 

 

 

 

 

 

  راستش پس از تماشای سنتوری ، به یاد فیلم  «روی خط را برو» ساخته ی جیمز منگولد افتادم ، زندگی جانی کش ، خواننده ی افسانه ای معاصر ، که پس زمینه ی خانوادگی ، رابطه ی عاطفی اش با جون کارتر و اعتیاد و سیر نزولی کاری اش ، سرانجام به بازیابی او می انجامد و این همان بهای سنگینی است که او برای تثبیت فردیت اش پرداخت می کند . علی سنتوری ، می تواند یک جانی کش وطنی باشد و تاثیری چون او بر مناسبات اجتماعی و سیاسی پیرامونش داشته باشد . به انتظار او می نشینیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 22:56  توسط هادي  |